درخت زینتی آپارتمانی تا سقف
رشد کرد و مرد.
زمین منتظر میماند تا من شعرم
را بسرایم،
زمان منتظر میماند تا تو شعرم
را بخوانی،
من و تو
زمین و زمان را بر هم خواهیم
زد.


در پیش کومه ام
در صحنه تمشک
بیخود ببسته است
مهتاب بی طراوت، لانه.
یک مرغ دل نهاده ی دریا دوست
با نغمه های دریایی
بیخود سکوت خانه سرایم را
کرده است چون خیالش ویرانه.
بیخود دویده است
بیخود تنیده است
"لم" در حواشی
"آئیش"
باد از برابر جاده
کانجا چراغ روشن تا صبح
میسوزد از پی چه نشانه.
ای یاسمن تو بیخود پس
نزدیکی از چه نمیگیری
با این خرابم آمده خانه
صفحه 630 – شعر در پیش کومه ام
– مجموعه آثار نیما یوشیج – دفتر اول – شعر – نشر ناشر 1364
روزی روزگاری مرد ثروتمندی زندگی میکرد
که خداوند به او توانایی داده بود تا زبان حیوانات و پرندگان را از تمام انواع بفهمد.به
این شرط که اگر او از این توانایی خود با کسی سخنی میگفت آنگاه از بین میرفت و
نابود میشد. پس بازرگان از ترس مرگ ، راز خود را در دل نگه داشته بود.
او در طویله خود یک گاو و یک الاغ داشت.یک
روز که مرد در آن نزدیکی نشسته بود شنید
که گاو به الاغ میگوید:
"تو هر روز استراحت میکنی و بسیار
مورد توجه هستی. آغل تو را همیشه تمیز نگه میدارند و غذایت را برایت الک میکنند و آب
تازه می خوری ، اما من همیشه خمار و خواب آلوده ام چرا که من را در نیمه های شب
بیدار میکنند و یوق بر گردنم میگذارند و من را به گاو آهن میبندند و من به سختی
جان میکنم. بدون استراحت از طلوع تا غروب. من مجبورم بیشتر از توانم کار کنم و همه
جور ناراحتی را از شلاق و توهین تحمل کنم.در پایان روز به خانه باز میگردم در
حالیکه بدنم زخم شده و پوست گردنم ساییده شده است. من را در اصطبل میگذارند و غذای
ناچیزی به من میدهند و من تمام شب را در پشگل و کثافتی که آغلم را فرا گرفته است
میخوابم.اما آغل تو تمیز است و همواره آن را برای تو نظافت میکنند در حالی که تنها
هنر تو خوابیدن است. به جز موارد ناچیزی که ارباب ما تو را برای سواری به کار
میگیرد. اما این درست نیست که به خاطر همین یک کار تو تمام روز در حال استراحت
باشی در حالی که من مدام در حال زجر کشیدن هستم.تو خوابی ، من بیدار. تو سیر هستی
و من گرسنه.تو محترم ومن مورد تنفر."
الاغ جواب داد : "آه! کله پوک. نام
تو را بدرستی گاو گذاشته اند چرا که بسیار ابله هستی. تو قدرت بسیار زیادی را برای
کار کردن نشان داده ایی و خود را در برابر ارباب با سخت کاری از بین میبری. ارباب از تو استفاده میکند تا خودش سود ببرد در
حالی که تو همه ناراحتی ها را تحمل میکنی. تو به وقت نماز صبح بیدار میشوی و تا
غروب باز نمیگردی و انواع عذاب ها را نیز در
طول روز تحمل میکنی. وقتی باز میگردی ارباب تو را به آغل بد بویت میبندد و ظرف
غذایت را به گردند آویزان میکند.تو خود را به زمین میکشی و بر زمین پای میکوبی و
شاخ میزنی و ماغ میکشی و آنها فکر میکنند تو این کار را از روی لذت فراوانی که
میبری انجام میدهی. دیر نخواهد بود که تو را خواهند کشت تا شکم هایشان را از گوشت
تو پر کنند. اما اگر به نصیحت من عمل کنی دو برابر آن چیزی که من استراحت میکنم
استراحت خواهی کرد.
وقتی این بار تو را به مزرعه بردند و یوق برگردنت نهادند. روی زمین بخواب و بلند نشو، حتی اگر تو را زدند از جای خود حرکت نکن، اگر در مقابل کتک خوردن طاقت نیاوردی برخیز اما بعد دوباره خود را به زمین بیانداز. وقتی تو را به خانه بازگرداندند به پشت بخواب و از خوردن غذا امتناع کن اینگونه آنها خیال میکنند که تو مریض شده ایی. اگر دو سه روز مداوم این کار را تکرار کنی آنوقت میتوانی با خیال راحت بقیه عمرت را استراحت کنی و از انجام کار و ادامه این زندگی مشقت بار خلاص شوی."
ادامه دارد...